تبليغاتX
یادداشت های یک معلم

طلاق خاموش، جدايي زير سقف يك خانه

 

معضلات اجتماعی مانند افزایش نرخ طلاق و گسترش اضطراب در میان جوانان، این روزها مورد بحث رسانه های همگانی و موضوع بسیاری از همایش ها و سمینارها در سراسر کشور قرار گرفته و بسیاری از آنها حاوی آمارهای بسیار تکان دهنده ای است. بی تردید افزایش دامنه آفت های جامعه که باید دست اندرکاران امور تعلیم و تربیت و فرهنگ سازی کشور را به تامل و چاره اندیشی اساسی وادارد، معلولی بیش نیست. برای تجهیز و مقابله با این پدیده های ناهنجار، ابتدا باید علل و ریشه های بروز این مساله مهم را شناسایی کنیم، در غیر این صورت هر راه حلی اگرچه با صرف هزینه های زیاد، بی تاثیر خواهد ماند. به این ترتیب، درخواست طلاق هنگامی صادر می شود که هرگونه امید و تلاش برای دستیابی به کانون گرم زندگی مشترک بی پاسخ می ماند و واقعیتهایی رخ می دهد که دستیابی به آرزوها را ناممکن می سازد و آنگاه تنها راه رهایی به جدایی ختم خواهد شد. اما روانشناسان معتقدند: زندگی مجموعه ای از افتادن ها و برخاستن ها، لذت ها و تلخکامی ها، خواب ها و بیداری های هدفدار است، این که تصور کنیم همه امور باید موافق میل و خواسته ما تحقق پذیرد، تصویری اشتباه است.

 اصولاً خانواده ای را نمی توان سراغ گرفت که در آن به هیچ وجه اختلاف فکر و سلیقه وجود نداشته باشد، هر انسانی ذوق و سلیقه ای مخصوص به خود دارد. اما برای دستیابی به آرامش باید این ذوق و سلیقه را به هم نزدیک کرد، زیرا انسان ها تنها در سایه توافق ها می توانند در کنار هم زندگی کنند نه اختلاف ها. از سوی دیگر، در زندگی مشترک بی اعتنایی به پیمان زندگی، خودخواهی ها و تنگ نظری ها، بی حوصلگی و بی توجهی به سرنوشت یکدیگر، اختلاف در سلیقه ها، فزون طلبی ها، تنوع جویی ها، عدم رعایت وظایف فرد است که "طلاق" را می آفریند و این پایان مشکلات نیست، بلکه سرآغاز ویرانی است و معضلات جدید را به وجود می آورد. ما براي پي بردن به مفهوم "طلاق سرد" ابتدا بايستي به مفهوم اصطلاح طلاق بپردازيم.


    طلاق چیست؟

در جامعه شناسي تطبيقي ، دشواري تعريف ازدواج در فرهنگ هاي مختلفي كه مورد بررسي قرار گرفته اند آن قدر زياد است كه نمي توان به تصوري دقيق از طلاق كه قابل تعميم باشد دست يافت . با اين وصف ما در اينجا به چند تعريفي كه براي اين مفهوم مصطلح هستند خواهيم پرداخت.

   

-          طلاق از نظر لغوی به معنی رها شدن می باشد و در اصطلاح عبارت از پایان دادن زناشویی به وسیله زن و شوهر.

-          طلاق بدين معني است كه پيوند ازدواج به پايان رسيده است.

-          بعضي اوقات اصطلاح طلاق را به مفهوم اعلان بطلان ، يعني تصديق اين نكته كه ازدواج هرگز در بين نبوده است به كار مي برند.

-     اصطلاح طلاق براي اشاره به جدايي جسماني زوجين ، بدون اينكه در روابط قانوني ناشي از ازدواج آنها تغييري حاصل شود نيز بكار برده مي شود ، البته اين نوع تعريف اختصاصا براي طلاق خاموش بكار برده مي شود.

-     طلاق را اغلب راه حل رایج و قانونی عدم سازش زن و شوهر، فروریختن ساختار زندگی خانوادگی، قطع پیوند زناشویی و اختلال ارتباط والدین با فرزندان تعریف کرده اند.

 در حقیقت همانگونه که پیوند بین افراد طبق آیین و قراردادهای رسمی و اجتماعی برقرار می شود. چنانچه طرفین نتوانند به دلایل گوناگون شخصیتی، محیطی و اجتماعی و بایکدیگر زندگی کنند به ناچار طبق مقررات و ضوابطی از هم جدا می شوند . از این نظر خانواده همچون عمارتی است که زن و شوهر ستون های آن را تشکیل می دهند و فروریختن هرستون استحکام و استواری عمارت را دچار تزلزل و گسستگی می کند. طلاق با این دید، یکی از غامض ترین پدیده های اجتماعی، ارکان خانواده را در هم ریخته و بیشتر اثرات مخرب خود را بر روی فرزندان برجای می گذارد. طلاق گسستن و فروپاشیدن و نابودی کانون گرم و آرامبخش زندگی است که اثرات جبران ناپذیری بر اعضای خانواده می گذارد.

    در تحقیقی که توسط "جی هبر" (1990) صورت گرفت مشخص گردید ازدواج هایی که به طلاق منجر شده اند، کاهش شدیدی در اعتماد به نفس اعضای خانواده به وجود می آورد. چنین کمبودی می تواند ماهیتی اجتماعی، روانی یا جسمی باشد. کاهش اعتماد به نفس درنتیجه طلاق منشا مهم اختلالات اعضای خانواده در حین و بعد از طلاق می باشد. در این تحقیق همچنین مشخص شد نه تنها طلاق سطح اعتماد اعضای خانواده را کاهش می دهد، بلکه باعث می گردد یکی از زوجين یا هر دو به طور قابل ملاحظه ای احساس پوچی کنند. این تحقیق مدلی را نشان می دهد که در آن افراد از هم جدا شده به علت کاهش اعتماد محتاج همیاری و کمک هستند. گذشته از این طلاق پدیده ای است که بر تمامی جوانب جمعیت یک جامعه اثر می گذارد، زیرا از طرفی بر کمیت جمعیت اثر می نهد، یعنی واحد مشروع و اساسی تولید مثل یعنی خانواده را از هم می پاشد، از طرف دیگر بر کیفیت جمعیت نیز اثر می گذارد، زیرا موجب می شود فرزندانی محروم از نعمت های خانواده تحویل جامعه گردند که احتمالاً فاقد سلامت کافی روانی در احراز مقام شهروندی یک جامعه اند.

 بنابراین آسیب اجتماعی ناشی از این اقدام نه تنها متوجه اعضای خانواده، بلکه متوجه کل جامعه و نسل آینده می باشد.


    ابعاد مختلف آسیب های ناشی از طلاق

    "پل بوهامون" نشان داده است که طلاق بدان سبب مساله غامضی است که همزمان شش بعد را در نظر می گیرد، این ابعاد عبارتند از:

    1 - طلاق عاطفی: زن و شوهر عواطف خود را از یکدیگر دریغ می دارند و روی از هم بر می تابند، زیرا اعتمادشان به یکدیگر و جذابیتشان برای هم به پایان رسیده است.

    2 - طلاق اقتصادی: وقتی خانواده ای از هم می پاشد، تصفیه اقتصادی یعنی تقسیم اموال و دارایی آنها در دو سهم ضرورت پیدا می کند.

    3 - طلاق قانونی: در دادگاه پایان رسمی ازدواج و همراه آن شرایط اجازه ازدواج مجدد برای طرفین اعلام می گردد.

    4 - طلاق توافقی والدین: تصمیماتی که درباره حضانت فرزندان، دیدار بعدی آنان، مسئولیت های هریک از والدین از نظر مالی و تربیت کودکان و غیره اتخاذ می گردد.

    5 - طلاق اجتماعی: تغییراتی است که در رابطه با دوستان و آشنایان اتفاق می افتد، به این معنا که چون از وقوع طلاق اطلاع پیدا می کنند، هریک به گونه ای واکنش نشان می دهند.
    6 - طلاق روانی: وقتی ازدواجی گسسته شد، احساس همدلی از بین می رود و مفهوم "خود" تغییر می کند. در اینجا طرفین باید درک کنند که دیگر هیچ کدام یک پیوند را تشکیل نمی دهد، زیرا هریک خود را تنها می بیند و این تنهایی برای هریک از آنان یک "ضربه" است.

    آمار رسمی طلاق نشان دهنده میزان ناکامی زوجین در زندگی زناشویی نیست. این آمار شامل افرادی که از یکدیگر جدا زندگی می کنند، اما به طور قانونی طلاق نگرفته اند، نمی شود. علاوه بر آن افراد زیادی وجود دارند که از زندگی مشترک خود راضی نیستند، اما به دلایل مختلف از هم جدا نمی شوند. آنها نگران پیامدهای عاطفی، مالی، اجتماعی و فرهنگی طلاق هستند و ترجیح می دهند به خاطر فرزندانشان به زندگی مشترک ادامه دهند. به این ترتیب آمار رسمی طلاق در جامعه درصد ناچیزی از تعداد خانواده هایی که در شرایط “طلاق عاطفی” به سر می برند را نشان می دهد. کارشناسان معتقدند عوامل مختلف اجتماعی در افزایش میزان طلاق نقش دارد. به اعتقاد آنها به تدریج که زنان از نظر اقتصادی مستقل می شوند آمار طلاق نیز افزایش می یابد. با افزایش سطح درآمدها زنان مجبور به تحمل نارسایی های زندگی مشترک برای تامین مایحتاج اولیه زندگی خود نیستند.
    محمد اکبری (آسیب شناس اجتماعی)در این باره می گوید: "معمولاً بیشتر ازدواج ها بر پایه عشق و علاقه صورت می گیرد، اما همیشه آینده مطابق با آن چه فکر می کنیم پیش نمی رود و گاهی در زندگی مشترک اتفاقاتی رخ می دهد که باعث می شود به ناگاه تمام تصورات ما فرو بریزد. در این شرایط اگر دو طرف نتوانند بنا به شرایطی که وجوددارد از هم جدا شوند به ناچار مجبور خواهند شد با سخت ترین شرایط تا پایان عمر، زندگی خود را با طلاق عاطفی سپری کنند.

    وی درباره عواقب چنین روندی در زندگی توضیح می دهد: "تفاوت های فردی یک اصل مسلم غیرقابل انکار است که برای نظام اجتماع و طبیعت ضروری است و به پیروی از این اصل طبیعی اگر هم بین زن وشوهر اختلاف وجود داشته باشد این اختلاف ها می تواند با گذشت و چشم پوشی برطرف شود. در حالی که اگر این فاصله زیاد شود عوارضی متوجه زن و مرد و فرزندان می شود و البته اگر بالاخره جدایی رخ دهد به خصوص در ایران بیشترین عوارض جدایی را زن متحمل می شود. آن هم به دلیل نوع نگاه جامعه به قشر زن، محدودیت های اجتماعی و نوع نگاه مردان به زنان مطلقه، که آنها را در وضعیت دشواری قرار می دهد که به همین دلیل هم بسیاری از زنان ترجیح می دهند به زندگی مشترک ادامه دهند و با ناامنی های روانی و اجتماعی بعد از طلاق مواجه نشوند"

    به گفته این آسیب شناس، طلاق عاطفی پدیده ای فراگیر در کشور است، مساله ای که به دلیل محدودیت های اجتماعی و فرهنگی، مشکلات مالی، اجبار خانواده ها و عوامل دیگری که اجازه جدایی زن و شوهر را نمی دهد، خانواده های زیادی را وادار می کند در شرایطی که زن و مرد از نظر روانی علاقه ای به ادامه زندگی مشترک ندارند، پس از یک دوره طولانی دعوا و کشمکش، از مرحله دشمنی و تنفر عبور کنند و به وضعیت "بی تفاوتی" برسند. به اعتقاد وی بی تفاوتی آخرین مرحله روابط بین زن و شوهر است که در آن اصل "بود و نبود" همسر فرقی برای زوجین نمی کند بلکه مسائل جنبی دیگر زندگی ازجمله مسائل مالی و امنیت اجتماعی زن است که احساس نیاز به همسر را شکل می دهد. در چنین شرایطی میزان ناهنجاری های اجتماعی افزایش پیدا می کند و موجب به وجود آمدن ارتباطات خارج از چارچوب خانواده می شود. ضمن آن که به گفته اکبری در مرحله طلاق عاطفی اگرچه زوجین در زیر یک سقف زندگی می کنند، ولی به لحاظ عاطفی و اجتماعی جدا هستند و در همین زمان اغلب انحرافات و آسیب های اجتماعی رخ می دهد.

    با توجه به مطالب ذکرشده باید به خاطر سپرد که ارتباط، موضوعى دوسویه و جاده‏اى دوطرفه است. نمى‏توان و نباید انتظار داشت که یکى از زوجین تحقیر و تهدید کند و در عوض، انتظار لطف و محبت داشته باشد. اگر بر خانه و در خانه‏اى روح زندگى و جوهر معنى‏دار زندگى حاکم نباشد، آن زندگى، شکل زندگى دارد و خودِ زندگى نیست. بنابراین بر هر زنى و هر مردى لازم است که با خود بیندیشند رمز آرامش و ثبات و خوشبختى چیست؟ این رمز کلمه‏اى 5 حرفى است: "تفاهم"!

    تفاهم همان واژه آشنا و دوست‏داشتنى است که بارها و بارها در زندگى خود شنیده‏ایم و یا به کار گرفته‏ایم. از بسیارى از زوج‏هاى خوشبخت اگر پرسیده شود رمز موفقیت و آرامش در زندگى‏شان چیست، بى‏شک به عنوان کلمه‏اى جادویى این کلمه را بر زبان جارى خواهند ساخت: "تفاهم" و "تفاهم". زن و مرد با هم تفاوت‏هایى دارند و مطلع‏بودن از کم و کیف این تفاوت‏ها راهگشاى تفاهم آنهاست. زوجین گاهى اوقات از دست شریک زندگى خود عصبانى یا کلافه مى‏شوند. چرا که انتظار دارند همسرشان عیناً همانند خودشان باشد.

طلاق خاموش، طلاق رواني و يا همان طلاق عاطفي واژه اي است كه در زندگي مدرن امروز بسيار به گوش مي خورد  اين طلاق، نوعي از جدايي است كه در آن زن و شوهر اگرچه با هم زير يك سقف زندگي مي كنند اما هيچ مهر و محبت و عاطفه اي بين آنها حاكم نيست، در اين نوع زندگي، تنها چيزي كه زوجين را به هم متصل مي كند قراردادي است كه در ابتداي زندگي آن را پذيرفته اند، قراردادي كه معمولاً هر دو طرف در زمان امضاي بند بند موارد آن، مهر و محبتي را در دل احساس كرده اند اما پس از گذشت سالها، اكنون همين رابطه شيرين و گرم به سردي و خاموشي گراييده است.

طلاق خاموش همان جدايي زن و مرد است با اين تفاوت كه آنان در يك خانه زندگي مي‌كنند و از يك غذا مي‌خورند ولي هيچ گونه تعهدي نسبت به يكديگر ندارند در اين ميان ممكن است فرزنداني هم در خانه باشند ولي آنان مي‌آموزند كه مشكلاتشان را جداگانه براي پدر و مادر مطرح كنند . يكي از پيچيده‌ترين سؤال‌هايي كه در باره طلاق خاموش مطرح مي‌شود اين است كه چرا بسياري از افراد در آغاز زندگي تفاهم كامل دارند اما پس از چند سال در لاك خود مي‌روند و ديگر كاري به يكديگر ندارند و يا چه عواملي باعث مي‌شود كه كانون يك خانواده به سوي تنهايي و بي‌تفاوتي سوق داده شود و اثرات منفي اين‌گونه رفتارها بر فرزندان چيست ؟.

دكتر محمود دژكام روانشناس و عضو هيأت علمي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي طلاق عاطفي را اين گونه تعريف مي كند «در طلاق عاطفي دو نفر به صورت فيزيكي از يكديگر جدا نمي شوند، بلكه كنار هم زندگي مي كنند و شرايطي بر روابط آنها حاكم است كه در طلاق متعارف وجود ندارد."

وي ادامه مي دهد: «اين اتفاق مي تواند به صورت يك طرفه و يا دو طرفه و به مرور زمان رخ دهد و دوطرف بتدريج متوجه شوند كه جذابيت، كشش و علاقه و عاطفه مثبتي كه نسبت به هم داشته اند در بين آنها رنگ باخته است.

دکتر فرجاد می‌گوید: «طلاق عاطفی یا طلاق خاموش، جدایی اعلام نشده بین زن و شوهری است كه زیر یك سقف زندگی می‌كنند، خانواده‌اند، ‌اما بیگانه از هم‌اند و حتی وجود فرزندان هم این جدایی و بیگانگی را از بین نمی‌برد.

در این شرایط زندگی زن و شوهر در زیریك سقف از خانه محیطی نا امن می‌سازد و در این وضعیت بچه‌ها به علت تنش و ناامنی موجود در خانه، نه آرام هستند و نه آرامش دارند».

به عبارتي حساسيت ها، كنجكاوي ها و نگراني هايي كه آنها نسبت به هم نشان مي دادند فروكش مي كند و باعث ايجاد كرختي در بين آنها مي شود و اين احساس باعث مي شود كه هميشه يك طرف نسبت به رفتارهاي ديگري شكايت داشته باشد، مواردي مانند درك نشدن، بي توجهي، اشتغال زياد، تكروي و بي توجهي به نيازها و خواسته هاي طرف مقابل كه معمولاً اين شكايت ها بيشتر از جانب زنان نسبت به مردان صورت مي گيرد، ضمن آن، كه گاهي نيز مردان از انرژي و نشاط نداشتن همسر، بي علاقگي و فراموشكاري و بي دقتي درامور گله مند هستند.به خصوص آن كه مسائل استرس زا و اشتغال هاي فكري و فيزيكي و نبود آرامش در محيط زندگي و كار نيز باعث تشديد اين موضوع مي شود

دژكام بروز چنين مشكلاتي در جامعه ايراني را نتيجه گذر از جامعه سنتي به صنعتي مي داند و اضافه مي كند: «يكي ازمهمترين آسيب هاي ناشي از مؤلفه هاي متفاوت جامعه سنتي و صنعتي، گسسته شدن روابط خانوادگي و به سردي گراييدن روابط مثبت و شيرين خانوادگي است.

طلاق عاطفي پديده اي فراگير در كشور است، مسأله اي كه به دليل محدوديت هاي اجتماعي و فرهنگي، مشكلات مالي، اجبار خانواده ها و عوامل ديگري كه اجازه جدايي زن و شوهر را نمي دهد، خانواده هاي زيادي را وادار مي كند در شرايطي كه زن و مرد از نظر رواني علاقه اي به ادامه زندگي مشترك ندارند، پس از يك دوره طولاني دعوا و كشمكش، از مرحله دشمني و تنفر عبور كنند و به وضعيت «بي تفاوتي» برسند. به اعتقاد وي بي تفاوتي آخرين مرحله روابط بين زن و شوهر است كه در آن اصل «بود و نبود» همسر فرقي براي زوجين نمي كند بلكه مسائل جنبي ديگر زندگي ازجمله مسائل مالي و امنيت اجتماعي زن است كه احساس نياز به همسر را شكل مي دهد. در چنين شرايطي ميزان ناهنجاري هاي اجتماعي افزايش پيدا مي كند موجب به وجود آمدن ارتباطات خارج از چارچوب خانواده مي شود. ضمن آن كه به گفته اكبري در مرحله طلاق عاطفي اگرچه زوجين در زير يك سقف زندگي مي كنند، ولي به لحاظ عاطفي و اجتماعي جدا هستند و در همين زمان اغلب انحرافات و آسيب هاي اجتماعي رخ مي دهد.

چرا چنين مي‌شود چرا سكوت مانند مرگ در خانواده قدم مي‌زند آيا مردان مقصرند كه با خودخواهي توجهي به نيازها و انتظارات مادر خانواده يعني هسته اصلي خانواده ندارند ؟ آيا پدران اگر خودخواه مي‌نمايند در حقيقت خسته از كار بسيار و شرايط نامساعد اجتماعي و محيط كار خود هستند ؟ آيا زنان مقصرند كه تصوري غيرواقعي از جايگاه مرد دارند و بر اين باورند كه گره همه مشكلات زندگي بايد به دست مرد خانواده گشوده شود غافل از آن.

 بالاترين دليل ازدواج انگيزه است بدين معنا كه اگر زن و مرد تمايلات خود را در نظر نگيرند و تن به ازدواج دهند . سرانجام جز سردي و بي‌تفاوتي نخواهند ديد ازدواج‌هايي كه انگيزه آنان سالم نيست عبارتند از :


1- گريز از تنهايي بدين معني كه زن يا مرد فقط براي رفع تنهايي تن به ازدواج مي‌دهند .

2- حرف مردم ديگران از آنان مي‌پرسند چرا ازدواج نمي‌كنيد .

3- ازدواج‌هايي كه براي ماديات و نيازمالي صورت مي‌گيرد .

4- ازدواج‌هايي كه براي چشم و هم‌چشمي‌ با فاميل و دوستان صورت گرفته است .

5- ازدواج‌هايي كه برا غريزه ماديات يا به جاي ماندن نسل صورت مي‌گيرد .

6- ازدواج‌هاي تحميلي كه زير نفوذ پدر و مادر صورت مي‌گيرد و در آن خواستن نقشي ندارد .

 دلايل جدا نشدن زن و شوهر بسيار زياد است كه به چند مورد آن اشاره مي‌كنيم :
- طلاق در جوامع سنتي مذموم است بنابر اين اكثر خانواده‌ها تلاش مي‌كنند اين اتفاق نيفتدد ولي چون در فرآيند توسعه ، معمولاً سنت‌ها شكسته مي‌شوند بنابراين هرچه جوامع به طرف پيشرفت برود ، قبح طلاق هم از ميان مي‌رود .

- زن و مرد نياز به پشتوانه عاطفي دارند به خصوص زنان از اين نظر تمايل بيشتري دارند كه حامي و پشتيبان عاطفي داشته باشند و چون زن برخلاف مرد انتخاب شونده است درون خود اين ترس را دارد كه مبادا پس از طلاق تنها بماند ، سومين عامل كه متأسفانه به ضرر زنان تمام مي‌شود اين است كه زنان پس از جدايي از سوي جامعه و برخي افراد مورد بي‌حرمتي قرار مي‌گيرند و همين عوامل است كه زن براي ترس از روبه‌رو شدن با چنين حوادثي سعي مي‌كند به زندگي ادامه دهد و جدا نشود و دليل آخر نيز اهميت دادن به حرف‌ها و سخنان اطرافيان است زن و مرد هرچه شناختشان نسبت به هم بيشتر باشد به نسخه‌هايي كه ديگران مي‌پيچند ، كمتر اهميت مي‌دهند.

غير از اين هستند خانواده‌هايي كه از مهمترين عوامل جدا نشدنشان وجود فرزندان است چنين والديني از اثرات منفي اين شيوه زندگي بر فرزندانشان غافلند زيرا تغيير رفتار فرزندان در شكل‌هاي متفاوتي بروز پيدا مي‌كند از اولين نشانه‌هاي منفي در فرزندان طلاق خاموش ، بي‌نشاطي ، افسردگي و بي‌حركتي است افت تحصيلي و بي‌علاقگي به درس خواندن نيز از عوامل سكوت طولاني ميان پدر و مادر است ، زيرا چنين فرزنداني به بي‌آيندگي و ترس از فردا كشيده مي‌شوند باج‌گيري و رشوه‌خواري فرزنداني كه پدر و مادرشان در سكوت رفتاري و گفتاري به سر مي‌برند زياد است زيرا آنان مي‌آموزند با اين شيوه و يا رياكاري كار خود را پيش برند .

روانشناسان  با تأكيد بر اين كه بروز برخي رفتارهاي طلاق سرد ناشي از مسائل ميانسالي و يا تغييرات هورموني است، خاطرنشان مي كنند: متأسفانه مرد در اين شرايط بدون آن كه همسر خود را درك كند و نسبت به او علاقه مندي بيشتر نشان بدهد رفتارهاي خودسرانه و خودمحورانه انجام مي دهد و به نوعي باعث فاصله گرفتن بيشتر مي شود. در حالي كه از چنين وضعيتي نه تنها خود آنها متضرر مي شوند، بلكه فرزندان نيز قرباني شده و از داشتن محيطي گرم و صميمي محروم مي شوند. در حالي كه تمام اين روند نااميدكننده تنها با شناخت و درك متقابل قابل رفع است.

آقاي دژكام تصريح مي كند: «معمولاً زنان نيز به دليل برخورد انفعالي با مسائل، ازجمله اين موضوع كه قادر به طرح ناكامي هاي خود در زندگي نيستند مسائل ساليان گذشته را در خود نگاه مي دارند و بدون گفت و گو و تلاش براي برطرف شدن خواسته هايي كه داشته اند، فاصله گرفتن و دوري گزيني را درطي زمان انتخاب مي كنند كه همين امر به مرور زمان منجر به طلاق عاطفي مي شود و البته در چنين شرايطي معمولاً زنان به دلايل اجتماعي و يا علاقه به سرنوشت فرزند خود به بياني با شرايط موجود مي سوزند و مي سازند و به زندگي بدون انگيزه و عادي عادت مي كنند. اما مردان در خارج از خانه به دنبال همراهي ديگر مي گردند و يا مشغوليت هاي ديگري براي خود برمي گزينند كه تمام اين رخدادها به نوعي آسيب هاي ديگري را به همراه دارد

پس با توجه به مباحث مطروحه در بالا ميتوان چنين چارتي را براي فرايند طلاق متصور شد

طلاق سرد

 

 

 

 

 


                                                        دلايل زيستي و محيطي            طلاق

 

 

تاثير طلاق خاموش بر فرزندان

مطالعات و تحقیقات روانشناسان نشان می‌دهد کودکانی که با پدر و مادر ناسازگار و بداخلاق زندگی می‌کنند، در معرض آسیب‌های بیشتری قرار دارند. کودکان شاهد احترام متقابل بین پدر و مادر نیستند و محبت و عاطفه جای خود را به پرخاشگری داده است. در این شرایط، برای تحمل شرایط به کناره گیری از روند زندگی عادی روی بیاورند و به گفته آسیب شناسان اجتماعی بیشترین افراد بزهکار جامعه را تشکیل دهند.

دکتر حسین فرجاد، آسیب شناس اجتماعی و مدرس دانشگاه تهران در این رابطه می‌گوید: «بررسی وضعیت کودکان بزهکار نشان می‌دهد در خانه‌هایی که والدین به طور مستمر با یکدیگر درگیری دارند، نبود روابط عاطفی بین والدین و خشونت، عاملی اصلی در بزهکاری نوجوانان و جوانان محسوب می‌شود

این شاید مستقیم‌ترین نتیجه جدایی خاموش پدر و مادر باشد که دامن فرزندان را هم می‌گیرد. طلاق خاموش به عنوان یک طلاق غیر رسمی، موذیانه در کمین روابط همسران نشسته است و شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم اصلی‌ترین قربانیان خود را از میان فرزندان خانواده‌ها انتخاب می‌کند.

آمارها را که ورق می‌زنیم، فرزندان والدین طلاق گرفته را 2 برابر بیشتر از سایر بچه‌ها دچار ركود فعالیت می‌بینیم.

اما تاثیر جدایی پدر و مادر به همین جا ختم نمی‌شود؛ ترس بدون دلیل، بی‌خوابی، اضطراب و كم‌رویی، اختلال در تغذیه، لكنت زبان، عقب ماندگی درسی، پناه بردن به مواد مخدر، شكست در زندگی آینده، شب ادراری، انزواجویی و عزلت طلبی، احساس حقارت، احساس ناكامی و شكست، دستاوردهای دیگر طلاق والدین هستند.

تحقیقات پژوهشگران ایالات متحده بر روی بزهکاران ایالت کالیفرنیا ثابت کرده است که45  درصد از كودكان تبهكار در كالیفرنیا، فرزند خانواده‌هایی بوده‌اند كه در آن‌ها طلاق رخ داده است. این مسأله به قدری پراهمیت است كه جرم شناسان به قاطعیت خانواده نابسامان را در گرو عوامل جرم‌زا قرار می‌دهند.

دکتر اسکندری در این باره می‌گوید: «طلاق به طور مستقیم و یا غیرمستقیم lمیتواند منجر به بزهكاری كودكان ‌شود. چرا كه وجدان اخلاقی و شخصیت فرزند به شدت تحت تأثیر شخصیت والدین قرار دارد و بعد اجتماعی‌تر رفتارهای نامناسب والدین، به شکل بزهکاری نمود پیدا می‌کند».

حس عدم امنیت در کودکان و شرمندگی از بازگو کردن شرایط خانواده، سرزنش کردن خود، احساس غم و درد و افسردگی، شرایطی هستند که طلاق رسمی و غیر رسمی والدین می‌تواند در کودکان به وجود آورد و نتیجه آن، روی عملکرد تحصیلی و روابط اجتماعی کودک نمودار شود

 

منابع:                                                                                       

-          همشهری

-          سایت تبیان

-          :http://www.mohsenazizi.blogfa.com

-          ابتكار نيوز

-          سايت آتيه  نوشته الهام طباطبايي

-          سایت ایرانیان مقیم انگلستان

-          هفته نامه الكترونيكي آتيه

-          فرهنگ علوم اجتماعي مازيار

 گرد آورنده و محقق : نجم الدين كوخا دانشجوي روابط عمومي دانشگاه علامه طباطبايي تهران

+ نوشته شده توسط عیوضی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 13:39 |

تصاحب مال اغيار را بطوريكه صاحب مال آن مال را با اختيار خود واگذار نكند را سرقت  گويند.

وقتي كه از جرم و ناهنجاري در جامعه صحبت ميشود بدون شك بايد از سرقت نيز سخن به ميان آورد. جرم و بهمراه آن دزدي را نمي توان به يك دوره ي تاريخي جامعه بشري نسبت داد چرا كه هميشه افرادي بوده اند كه از قوانين متعارف جامعه تبعيت نكرده اند . هر روز در رسانه ها اعم ار بصري و غير بصري ، نوشتاري و غيرنوشتاري خبرهايي در خصوص دزدي و سرقت مي شنويم ، تصاوير سارقاني را مي بينيم كه چشمانشان شطرنجي شده اند تا فرصتي باشد كه جامعه به آنها بدهد تا شايد اين ناشناختگي بارقه اي اميد براي بازگرداندن آنها به زندگي سالم به ارمغان بياورد. حال چرا عده اي دست به اين عمل ناپسند مي زنند؟ نكته اي كه بايد به آن اشاره كرد اين است كه دزدي از آن جرايمي است كه تمامي كشورها و فرهنگها آنرا جرم محسوب مي كنند هگن در دسته بندي جرايم اينگونه جرايم را بعلت قطعيت در جرم بودنشان جنايي مي داند.

البته پرداختن به پديده دزدي ، خود بحث گسترده اي مي طلبد چرا كه خود انشعابات زيادي دارد،سرقت اطلاعاتي ، سازمان يافته ، سازمان نيافته ، سرقت انسان و .... . ما در اين مقاله مي خواهيم به بررسي سرقتهاي غير سازمان يافته و محلي بپردازيم اينكه چرا برخي از محلات يا مكانها به سرقت نوع خاصي از كالا اشتياق دارند ، براي پاسخگويي به اين سئوال از صاحبنظران كمك مي گيريم.

رابرت كي مرتن در تئوري "ساخت اجتماعي و بي هنجاري" معتقد است كه گسست مابين هدف و وسيله نيل به هدف باعث بي هنجاري مي شود شما تصور كنيد جامعه اي را كه مردم با چشم حيران به كساني كه صاحب كالاهاي منزلتي مثل ماشين ، كالاهاي لوكس ،خانه هاي مجلل و ... بنگرند چه اتفاقي پيش مي آيد ؟ ارزش پيدا كردن ثروت و كالاهاي منزلتي مردم هم تلاش كنند براي رسيدن به آن پايگاه به دنبال پول درآوردن ناگهاني و به قول خودمان مي خواهند يك شب صاحب هزاران شب شوند و اين موضوع مي شود هدف مردم . از طرف ديگر چون راه رسيدن به اين هدف در جامعه نيست مردم از طريق راه هاي نامشروع به اين هدف برسند و مال ديگران را مي دزدند . بنابراين ارزش يافتن افراطي ثروت و نبود و يا كم بودن راه هاي مشروع جهت رسيدن به ثروت عامل اصلي سرقت مي باشد جامعه شناسان دانشگاه شيكاگو از جمله شاو و مك كي معتقدند كه اولا جرم با ساخت طبيعي منطقه رابطه دارد مثلا سرزمين هاي بي آب و علف و فاقد منابع از گذشته دست به راهزني و چپاول مي زدند مثل سرزمين مغولان ثانيا در هر منطقه فرهنگ جرم و نوع آن مي تواند انحصاري باشد و كودكان با ديدن مجرمين پيشكسوتشان رفتار نابهنجار آنها را مي آموزند اينها معتقدند كه افراد نه از روي اجبار ساخت اجتماعي مورد نظر مرتون بلكه كاملا با منطق خودشان عمل مجرمانه را مي آموزند پس براساس اين ديدگاه مي توانيم به پاسخ سئوالمان برسيم و به اين منوال نوع خاصي از جرم ، سوغاتي آن محل يا مكان مي شود و طبق نظريه ارتباطات ساترلند افراد مبتدي درارتباط با بزهكاران با سابقه به رفتار آنها مي گرايند.

كلووارد و اوهلين اعتقاد دارند كه اگر افراد براي دستيابي به اهداف خود دچار مشكل شوند در ساخت اجتماعي شان به رفتارهاي مجرمانه ي قابل دسترس گرايش مي يابند پس مي بينيم كه ساخت اجتماعي علاوه براينكه انسان را به بزهكاري مي كشاند ، نوع آنرا نيز تعيين مي كنند و به اين خاطر است كه مي بينيم در برخي از مناطق ، دزدي ماشين باب است در برخي از مناطق آهن آلات و يا افراد منطقه اي به سرقت سيم برق مشهوراند.

+ نوشته شده توسط عیوضی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:25 |

بحث داغی در جامعه شناسی امروز مطرح است میان کسانی که جامعه امروزین را جامعه ی نو((modernism می دانند و کسانیکه معتقدند که بر جامعه نوگرایی تغییرات ذاتی و بنیادینی در دهه ی های اخیر وارد شده است و از این دوره بعنوان مابعد نوین(post modernism) یاد می کنند.

اگر چه این بحث بسیار گسترده تر از یک ورق مقاله ی ماست ولی سعی می کنیم که اطلاعات مقدماتی و البته اساسی به سئوالات اولیه در این حیطه جواب دهیم از سئوالات مطروحه میان مردم حتی فرهیختگان این است که اجماع کلی میان صاحب نظران در محسوب کردن زمان فعلی بعنوان پست مدرنیسم است یا مدرنیسم ؟ یا پست مدرنیسم چه معنایی دارد و چه تفاوتی با مدرنیسم دارد؟

برای رسیدن به جواب ارضا کننده باید به بررسی ریشه ی کلمات فوق بپردازیم ، مدرنیسم به معنای نوگرایی است که با ویژگی های نظام سرمایه داری عجین شده است و خود را از نظامهای فئودالی و سنتی و مبتنی بر کشاورزی جدا نموده است .

انقلابات صنعتی ، فرانسه ، آمریکا و رفرمهای دینی و فرهنگی در بسیاری از کشورهای اروپایی من جمله آلمان ، فرانسه ،انگلستان و ... زمینه ی پیدایش نوگرایی شدند و واژه ی پست مدرنیسم به معنای ما بعد نوگرایی است یعنی دوره ای که دیگر از ویژگی های دوره ی مدرن خبری نیست و پا به دنیایی گذاشته ایم که خود دارای رنگ و بویی متمایز از نوگرایی است آلن تافلر در کتاب معروفش «موج سوم» مهمترین تمایز را در گسترش خدمات م ارج گذاری به علم و محیط علمی – دانشگاهی می داند و در زمینه ی کالا از کمیت ( مشخصه ی مدرنیسم) به کیفیت ( مشخصه ی پست مدرنیسم) رجوع می کند وی میگوید در این دوره دیگر سرمایه داران نمی توانند مثل دوره ی نوین خود به مدیریت کارخانجات و شرکتهای خویش بپردازند و زمام کارها از دست آنها خارج شده و بدست طبقه ی روشنفکر و تحصیلکرده افتاده است . سلیقه های جمعی جای خود را به سلیقه های فردی داده اند و کیفیت فردی اهمیت پیدا کرده اند شاید به همین خاطر است که از میان جامعه شناسان کلاسیک فقط به میلز  زیمل بعنوان مابعد نوگراها نگاه می کنند .

تعریف دیگری که از مابعد نوگراها می شود این است که مابعد نوگرایان را بعنوان مخالفان نوگرایی قلمداد می کنند و مخالفان عقلانیت مدرن یاد میکنند در این باب تمامی متفکرانی که ویژگیهای جامعه ی مدرن را با تیرهای انتقادی خود نشانه میگیرند بعنوان پست مدرنیسم یاد می کنند پس با توجه به این تعریف می توانیم شریعتی خودمان را نیز بعنوان یک مابعد نوگرا یاد کنیم از نظریه پردازان جامعه ی مابعد نوین در سطح جهان از جیمسون و بودریلار نام می ببردند که نظریات جالبی در خصوص جنبشهای طرفدار پست مدرنیست دارند .

اما در مقابل گیدنز با گرفتن موضع تند در مقابل پست مدرنیسم ها ادعای آنها را کذب و واهی می داند که در جامعه کنونی محلی از اعراب ندارد . گیدنز ابتدا شاخصها و ویژگی های جامعه نوگرایی را برمی شمارد و سپس پست مدرنیسم را انکار می کند وی باور دارد که از مهمترین ویژگیهای مدرنیته می توانیم از نظام عقلانی ، حاکمیت پول، صنعت گرایی ، کارایی و کمی گرایی ، حاکمیت مدیران ، نظامی گرای و ... نام برد که اکنون نیز وجود دارند پس نمی توان وجه تمایز قائل شد و ادعای یک جامعه نوتر شد .

هابرماس نیز از نوگرایی بعنوان پروژه ای ناتمام یاد می کند که هنوز ادامه دارد و نظام حیاتی تحت تاثیر نظام عقلانی است .

نتیجه: با توجه به دلایلی که دو گروه برای نقطه نظراتشان ارائه کرده اند بنظر می رسد که ماهنوز در دوره ی مدرنیته سیر می کنیم هر چند که نوگرایی فعلی با نوگرایی دهه ی دوم قرن 20 که ریشه ی نوگرایی را در آن مقطع می دانند فرق می کند و به قول گیدنز گردونه ی خرد کننده ی نوگرایی چرخش خود را سریعتر کرده و جزئی شدگی ها ، از جاکندگی ها و بی ریشگی ها بیشتر نمود پیدا کرده اند.

+ نوشته شده توسط عیوضی در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 13:27 |

فمینیسم سه در چهاری

" زن نیز آزاد است ، طرح می افکند اما طرحی که می افکند در جهانی است که مرد بر آن سلطه دارد و به مثابه جنس اول زن را وا می دارد که به خود بعنوان جنس دوم بنگرد یعنی زن در حاشیه است ، فرعی است ، اصلیتی ندارد ، بایستی پیروی کند ، بایستی فرمان بردار باشد ، موقعیت زنانه محصول موقعیت مردانه است ".


سیمون دوبوار که تئورسین اصلی فمینیسم است در مانیفیست فمینیسم در خصوص فمینسم های رادیکال می گوید : فمینیستهای رادیکال بدون توجه به ابعاد جسمانی و روانی زنان به برابری نقشهای زنان و مردان اشاره دارند و بر این اعتقادند که آنها در طول تاریخ بعلت وجود فرهنگ " پدر سالارانه " همیشه بعنوان طبقه ی ستم دیده جامعه پذیر شده اند ، تاریخ موقعیتی غیر عادلانه را برای زنان تولید کرده است این موقعیتها بطور بنیادی در سه نقش مادری، همسری و دختری متبلور شده اند بنابراین نخستین حرکت اصلاحی حذف این نقشها از بستر اجتماع است.

سیاست اینگونه فمینیستها مظلوم نمایی زنان است آنان مردها را در هر کسوتی عامل بدبختی ها و استضعاف زنان معرفی می کنند و برای تلافی عقب ماندگی خود در تاریخ حتی حذف مردان را توصیه می کنند.

اینگونه پراتیکهای رادیکال در اواخر قرن نوزده با افول انگاره هایی که متعلق به واقعیتهای اجتماعی همچون مکاتب شیگاگو و هاروارد رو به گسترش نهاد و در قرن بیستم به اوج خود رسید و جنبشهای دفاع از حقوق زنان و اپوزیسیونهای مخالف حکومتی در کشورهایی چون فرانسه ، انگلیس ، آمریکا و کانادا رو به گسترش یافت ولی آنچه که مشخص می باشد کاهش و عدم استقبال این جنبشهای رادیکال در عصر حاضردر کشورهای فوق و بطور کلی کشورهای شمال می باشد.

 متاسفانه می بینیم که در جامعه ما بالاخص صداو سیمای ما اینگونه تفکرات به خورد مردم داده می شود طنزهای سالهای اخیر چه از جانب صدا و سیمای ملی و چه استانی کاملا در جهت حمایت از اقتدار زنان بر مردان است در پس نقشهای این بازیگران همیشه یک اصل است که باید به آن توجه شود اینکه مردان باید از زنان خویش بترسند، نتوانند در حضور آنها سخن بگویند که این امر در قالب نقشهای زنانه من جمله همسری و مادری دیده می شود . مثلا در طنز چارخونه می دیدیم که زن ( شکوه ) خود را مالک خانه می دانست و دخترانشان هم به لحاظ هم جنس بودن با مادرشان از این اقتدار بر علیه شوهرانشان استفاده می نمودند ، مردان راهر وقت که می خواستند با ائتلافی ساده به بیرون از خانه هدایت می کردند . مردان مجبور بودند که در پشت بام یا حیاط بخوابند ، از آنها همیشه معذرت بخواهند ودر حضور آنها نباید متکلم باشند و ... متاسفانه اینگونه سریالها و طنزها یکی دو بار نیست بطوریکه در طنز سه در چهار که از شبکه ی دو پخش می شود نیز این قضیه تکرار می شود و مردها در زیر سلطه ی زنان به امورات بپردازند به نظر می رسد که در این مقطع زمانی فمینیسم زدایی از سریالها و طنزها باید به رسالتهای اصلی صدا و سیما اضافه شود و از بی توجهی و غفلت ورزی در اینخصوص اجتناب گردد.

نویسنده نجم الدین کوخا دانشجوی روابط عمومی علامه طباطبایی تهران

+ نوشته شده توسط عیوضی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 16:34 |


کنت و دورکیم برای اولین بار خواستند که جامعه شناسی را همانند علوم طبیعی جلوه بدهند و روش شناسی پوزویتیسم را در جامعه شناسی مبنای دیدگاه های خود قرار دهند آنان معتقد بودند همانطوریکه در علوم طبیعی دانشمند باید بدون سوگیری ارزشی اقدام به ثبت و ظبط پدیده و وقایع بکند در جامعه شناسی نیز این مکانیسم باید نمایان گردد که بعد از اینها کارکردگرایان به چنین نقشی برای جامعه شناسان معتقد بودند اما جامعه شناسان اولیه مثل سن سیمون فرانسوی که از نهضت روشنگری و خرگرایانی همچون توماس هابز، جان لاک ، رسو و ... حمایت می کردند اعتقاد به نگرش ضد دینی در بیان دیدگاه های جامعه شناسی داشتند و در توصیف یا تبیین هر پدیده ای نسبت آن با دکترین شان ( نگرش ضد دینی ) را در نظر می گرفتند . ( البرتو مونکادا- جامعه شناس اسپانیولی و موسس انجمن جامعه شناسان بدون مرز).

آیا وظیفه جامعه شناس فقط توصیف ، تبیین و یا احتمالا پیش بینی وضع آینده است یا جامعه شناس باید در امور جامعه دستکاری کند ؟ مشارکت کند ؟ و یا عامل تغییر باشد؟

آنچکه مشخص است اشتراک تمامی صاحب نظران در برخی از وظایف جامعه شناسان است اینکه جامعه شناس باید وضع موجود را بررسی کند ، معضلات را ریشه یابی کند ، راه حل دهد ، تبیین و پیش بینی کند و ... با این اوصاف متاسفانه اکثر جامعه شناسان ما فقط ترجیح می دهند که بعنوان منتقل دهنده ، مروج و مترجم اندیشه های جامعه شناسان بزرگ غربی عمل کنند اینان حتی اقدام به نشر افکار خود در نشریات همگانی و عامه پسند نیز اقدام نمی کنند چرا که باور دارند که ادبیات جامعه شناسی ادبیات عامه فهم نیست و خود را در منزلت عاج نشینی دانشگاهی قرار می دهند و از ترس اینکه مبادا نظری ابراز داند یا دیدگاه و انتقادی منعکس سازند که تعبیر به " فعالیت سیاسی " شود به سادگی از وظایف اولیه ی حرفه ی خود سرباز می زنند.

آیا غیر از این است که وظیفه ی جامعه شناس داشتن روح انتقاد در برابر فقر ، بی خانمانی ، کار کودک ، تبعیض جنسی ، سواستفاده های جنسی ، خشونت علیه زنان و کودکان ، تبعیض نژادی ، مذهبی ، گرسنگی ، نژادپرستی ، مهاجرت مغزها و ... باشد آیا غیر از این است که جامعه شناسی دولت ناکارآمد را به چالش بکشد.

البرتو مونکادا وقتیکه مانیفیست انجمن جامعه شناسان بدون مرز را تدوین کرد وظیفه ی جامعه شناس را به چالش کشاندن وضع موجود و انتقاد از معضلات اجتماعی دانست او با دیدگاهی روشنفکرانه به جامعه شناس می نگرد و اعتقاد دارد که جامعه شناس نباید برخلاف جامعه شناسان آکادمیک در تحلیل و تبیین پدیده ها بی طرفی ارزشی را حساب کند بلکه همیشه در تفکراتش توجه و رعایت ارزش حقوق بشر را در نظر گیرد و دفاع از حقوق بشر را هسته ی مرکزی اخلاق حرفه ای خود برسمیت بشناسد .

جولین بندا در کتاب " خیانت روشنفکران" مستغرق شدن برخی از جامعه شناسان در منزلت عاج نشینی و نقش آفرینی آنها بعنوان یک رسانه و ابزار را خیانت به قشر روشنفکران می داند و می گوید "نخبگان ، شاهان وجدان بشراند" . او وظیفه ی روشنفکر را اینگونه تبیین می کند که روشنفکر واقعی باید این معنا را بپذیرد که ممکن است در هنگام خطر ، سوخته ، تبعید یا مصلوب شود .

ادوارد سعید نیز در کتاب معروفش " نقش روشنفکر" صریحا می گوید ؛"روشنفکر فردی است با یک قوه ی ذهنی وقف شده برای فهماندن ، مجسم کردن ، تبیین یک پیام ، یک نظریه ، یک رویه یا اندیشه ".

بنابراین لازم است که جامعه شناسان ایرانی نیز با درک این مهم که جامعه شناس چه نقشی را باید در جامعه ایفا کند به وظیفه ی واقعی خود عمل نمایند.

" خطر کن و مستقل بیندیش" کانت

+ نوشته شده توسط عیوضی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 15:48 |
 


گلبالیزه یا بالکانیزه؟

از خصوصیت بارز مردم منطقه ی ما ( البته کاری نداریم درست یا غلط) ابراز نظر در امورات مهم و حساس است مثلا ابراز نظر در امور درمانی . اینکه باید گفت همه ی ما پزشکیم و صاحب نظر در عرصه درمانی یا اگر جلوتر بریم می توانیم به امور سیاسی نیز تعمیم بدهیم. آنچه که امروزه در منطقه ی ما ( البته متاسفانه ) مشهود است گرایش جوانان و نوجوانان منطقه به سیاست های غربی در خصوص فروپاشی ایران است .

یکی از سیاستهای مهم ضد ایرانی غرب و در راس آن آمریکا تقویت ناسیونالیسم قومی و فشار به حکومت مرکزی است که متاسفانه باید گفت که توانسته اند در سالهای اخیر حوادث ضدمیهنی را در مناطق مختلف کشور من جمله حوادث اهواز و شورش اعراب و غائله ی خردادماه 1385 منطقه آذربایجان تدارک ببینند.

یکی از بزرگان که نامش در خاطرم نیست گفته که " امروزه در هیج جای دنیا نژاد اصیل نداریم " انسان و نژاد ها در بستر تاریخ کوچ کرده اند و باهم آمیخته اند . دیگر آن زمان نیست که کشورها از هم جدا شوند و مرزها را با دیوار یا سیم خاردار حصار کنند و به اصطلاح بالکانیزه کنند . به یاد قول استاد تاریخ مان افتادم که در این خصوص گفت ؛ خواسته ی پان ترکیستها مبنی بر جدایی از ایران احمقانه است چرا که در این عصر کشورها بسوی گلبالیزه ( جهانی شدن) می روند و آلان دیگر در اروپا کشور معنای خودش را از دست داده ، دیگر از حکومتهای نژادپرستی مثل نازیسم خبری نیست چه لزومی دارد که به فکرجدایی باشیم . تازه اگر بحث از جدایی اقوام باشد چرا فقط ایران ؟ تمامی کشورها از قومهای مختلفی تشکیل شده اند مثل کانادا یا خود آمریکا ، پس ما هم می توانیم ادعا کنیم که با توجه به اینکه اکثر مردم کانادا فرانسوی زبان هستند باید در مدارس شان انگلیسی تدریس  شود؟ چرا ابر قدرتها فقط ایران را می بینند و چرا متوجه دیگر کشورها نیستند؟

هر روز در اخبارشان از تضییع حقوق اقوام ، تضییع حقوق زنان ، تضییع حقوق بشر ، کودک و ... در ایران به گوش می رسد مگر غیر از آن است که قوانین کشورهای عربی در خصوص اعدام و قطع عضو مجرمین در تناقض کامل حقوق بشر غربی هاست و یا در خصوص حقوق زنان هم باید بگوییم که هنوز یکسالی نشده که در برخی از کشورهای عربی مثل عربستان به زنان حق ورود به سینما و مشارکت در امور اجتماعی داده شده است چرا آنها از این قاعده مستثنا هستند و از این فشارها بدور؟ خیر ، دوستان عزیز این دودی است که از کنده ی دشمنان بر می خیزد حمایت مالی مجلس سنای آمریکا از سازمانهایی چون داک و حرکت آزادی بخش آذربایجان و بسیاری از سازمانهای این چنینی فقط و فقط یک هدف دارد و آن هم ضربه به نظام مقدس اسلام در ایران ، آنها دیگر از حملات نظامی خسته شده اند و از رشادتهای جوانان ما می ترسند و چشم به تخریب کشور توسط عوامل داخلی دوخته اند . سخن دکتر شریعتی به ذهن تداعی می شود " دشمن ازخارج نخواهد توانست به کشور لطمه بزند مگر اینکه از داخل " .

بنابراین نباید ابزار دست بیگانگان شویم همان کاری که قبل از ما بسیاری اسیر شدند و به منجلاب رفتند. وقتیکه استالین  فرقه های مختلفی همچون حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان را در ایران جهت تجزیه  بنیان نهاد با مشاهده ناکارآمدی و زوال این فرقه ها دستور داد که اعضای اصلی این فرقه ها را به سیبری منتقل ساخته و در همان جا به قتل برسانند مثل پیشه وری ( رئیس فرقه دمکرات آذربایجان ) که در یک تصادف ساختگی کشته شد و دیگر دوستانش به زندانهای سیبری انتقال یافتند و به قتل رسیدند هر چند که برخی از آنها توانستند از چنگ استالین بگریزند و خاطرات خویش را بعدها به رشته تحریر درآورند ؛ از کتابهای مهم در این عرصه می توان به خاطرات دکتر جهانشاهلو ( معاون پیشه وری در حزب دمکرات آذربایجان ) اشاره نمود که به ابزاری بودنشان اعتراف کرده و به کشتار دوستانش توسط استالین در شوروی اشاره نموده است .

 "چو ایران نباشد تن من مباد "

+ نوشته شده توسط عیوضی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 17:15 |

 

اصول اساسی روابط و نگهداشت روابط اجتماعی:

- اصل تقابل: هیج ارتباط دوستی یک طرفه نیست بنابراین باید بر تقابل روابط تکیه کرد.

- اصل اندیشه ترکیبی: اینکه در روابط خود ، تصمیمات آنی بروز ندهیم چرا که باید در تصمیمات به گذشته ی روابطمان با افراد نیز توجه کنیم .

- اصل آگاهی: گذر از رفتار غریزی ، توانایی اینکه فرد خود را به جای دیگران بگذارد و توانا بودن به اینکه ابعاد مختلف روابط ها را سنجید.

- اصل بقا: سرمایه تلقی کردن دوستیها در جهت حفظ آن همچون نوزادی که نیاز به محافظت دارد ( روابط نیز احتیاج به مراقبت و نگهداری دارد).

- اصل توازن: اینکه نباید دوستی یک طرفه باشد و نمی توان انتظار داشت که یکی از دوستها بار سنگین دوستی را بر دوش کشد برای مثال همیشه یکی از دوستها برای دیگر خرج کند.

- اصل همتایی: کبوتر با کبوتر ، باز با باز . تداوم دوستی زمانی است که افقهای مشترکی دو طرف باهم داشته باشند.

- اصل تمییز حریم: اینکه افراد در جریان دوستی باید پا از حریم خود بیشتر نگذارند و در یک محدوده خاص عمل کنند.


+ نوشته شده توسط عیوضی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 12:52 |

با یکی از دوستام در مورد وضعیت اسفبار کالا ها و اقلام صحبت می کردیم که من در اثنای سخنانم در مورد فقر و گرسنگی عده ای در جامعه سخن گفتم . دوستم برگشت به من گفت در این زمانه که عصر، عصر صنعتی و فناوری است دیگر از گرسنگی و فقر اعصار گذشته خبری نیست و به حمد ا...وضعیت مردم خوب شده است و من در جواب این دوستم توضیحاتی دادم که خلاصه ی آن در زیر آمده است.

گرسنگی فقر عبارت است ازبرخوردار نبودن عده ای از حداقل امکانات تغذیه ای که مورد نیاز بدن باشد . با بروز انقلاب صنعتی در قرن 18 کشورها بسوی ماشینی شدن گام برداشتند و از فناوری ها در جهات مختلف سود جستند برخس از کشورها از فناوری در جهت گسترش امور نظامی و برخی دیگر در جهت رونق امکانات رفاهی زندگی و برخی نیز در جهت رونق امکانات رفاهی زندگی و برخی نیز در جهت رونق ماشینهای کشاورزی و گسترش امکانات این عرصه که بازده محصولات را بالا میبرند گام برداشتند و همچنین است در دیگر جنبه های زندگی.

با پایان یافتن جنگ های جهانی اول و دوم که روشنفکران و نخبگان یک زندگی آرمانی را ملکه ذهنشان می پنداشتند ناگهان خود را در میان مشکلات عدیده ای دیدند مشکلاتی چون افزایش تسلیحات نظامی ، افزایش جمعیت ، گرسنگی ، بیماریهای جدید چون ایدز، تبعیض نژادی و بسیاری دیگر از مشکلات روحی و روانی و ... .

اما انچه در این میان فراگیرتر به نظر می آمد افزایش روزافزون جمعیت بود که با بالا رفتن استانداردهای بهداشتی و رفاهی و ... توام بوده کشورهایی بودند که در ازای یک نفر 3 نفر پا به عرصه ی وجود می گذاشتند .حال با این انفجار جمعیت در سطح این کره ی خاکی چه می شود کرد؟ تعداد مردمانی  که اکنون بر روی زمین زندگی میکنند    دستگاه های  حفظ حیات سیاره ی ما را به ستوه آورده اند و هر حال این تعداد بسرعت افزایش می یابد . اگر این موضوع را مطالعه کنید در میابید که ما همه ی منابع توسعه فنی مورد نیاز برای ممانعت از رشد جمعیت را در اختیار داریم . از لحاظ فنی برای ما امکان پذیر است که رشد جمعیت را در هر حدی که بخواهیم متوقف سازیم با این وجود ازدیاد جمعیت هر سال وخیم تر می شود.

روشن است که راه حل ازدیاد جمعیت راه حل اجتماعی است . علل رشد جمعیت در شکلها ، ارزشها و آداب و رسومی نهفته اند که زندگی اجتماعی سازمان یافته را تشکیل میدهند و راه حلها در همین جا نهفته اند .

حال با افزایش جمعیت پدیده ی دیگری نیز به موازات آن گسترش یافت و آن پدیده ای بنام " گرسنگی " بود . پدیده ای که اکنون هم با افزایش فناوری ها و ماشینهای کشاورزی هر سال حدود 15 میلیون انسان را به هلاکت می رساند . یعنی هر روز در هر دقیقه 28 نفر جان خود را بر اثر گرسنگی از دست می دهند. وقتی که موضوع گرسنگی را مطالعه می کنیم با واقعیتهای حیرت انگیزی رو به رو می شویم . نخست اینکه ، می بینیم زمین اکنون برای تغذیه تک تک ساکنان آن "بیش از حد لازم " غذا تولید می کند و دوم اینکه همه می دانند برای پایان دادن به گرسنگی روشهایی وجود دارند که بدقت برنامه ریزی و آزموده شده اند . در واقع بعد از جنگ جهانی دوم به این سو ، بیش از سی کشور عملا با مشکلات مربوط به گرسنگی مقابله کرده اند و گرسنگی را در کشورهایشان ریشه کن کرده اند برخی از این کشورها از طریق اصلاحات ارضی خود را از این پدیده رهانیده اند . اما آنچه که مشخص است این پدیده هنوز در بسیاری از کشورهای جهان سومی وجود دارد و حتی می توان گفت که در کشور خودمان نیز این پدیده وجود دارد و هر ساله چندین هزار نفر بر اثر این پدیده بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم جان خود را از دست می دهند که بعلت نبود آمار در این زمینه نمی توان بصورت دقیق به این مسئله پرداخت ولی آنطوریکه از قراین بر می اید قشر فقیر در جامعه اکثریت را تشکیل می دهند.

به امید توزیع عادلانه مواد غذایی در تمامی مناطق کشور و جهان

 


+ نوشته شده توسط عیوضی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:0 |

Do you have any idea for this picture

 

+ نوشته شده توسط عیوضی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 14:57 |

مد و مد گرایی

آیا مد و مدگرایی خوب است یا نه ؟ آیا این پدیده اجتماعی خاص جوامع صنعتی و غربی است یا کشورهای در حال توسعه ی تراز چندمی ؟ علت یا علتهای مد و مدگرایی خوب است یا نه ؟ و بسیاری از سئوالات این چنینی.

من معلمی هستم در یک روستا که از لحاظ جامعه شناسی میشه گفت در یک جامعه ی بسته ، یک روز که ازآنجا می آمدم یک فردی در ماشین نشسته بود که سر سخن را باز کرد و به راننده در مورد مشکلات شهری و مسائل جامعه صحبت کرد اینکه " وقتی به شهر می روم  دخترهایی می بینم با لباس های آنچنانی و اینچنینی که باعث میشوند که آدم به یک احساس ناخوشایند دست بیابد و یک جورایی به خانواده و همسرم دلسرد شوم" این سخن دلیلی شد که به این مسئله  که البته بسیار کلی است بصورت جزئی در این جا بپردازم.

در مورد تاریخچه ی مد و مد گرایی نمیشه گفت که از تاریخ خاصی شروع شده است چرا که انسان موجودی است تنوع طلب و از همان آغاز زندگی بشری این پدیده هم بوده است ولی در سالهای اخیر برخی از عوامل به این امر دامن زده است از جمله این عوامل که بعد از انقلاب صنعتی بیشتر جلوه گر شده اند عبارتند از مصرف گرایی ، ارتباطات ، دین گریزی ، تضعیف فرهنگ بومی و ....

من میشه گفت که یک جورایی با سخن این دوست موافقم چرا که پدیدهای امروزی بیشتر گرایش به کژکارکردها دارند تا کارکردهای مثبت و فرهنگ به سوی جهانی  شدن می رود و نمیشه با زور و کتک جلوی ورود مد و مدگرایی از جوامع دیگر را گرفت چرا که امر جهانی شدن مانند سیلی است که نمیشود در جلوی آن ایستاد و بقول یکی از بزرگان ، جهانی شدن به مثابه دیگی بزرگ است که جوامع در داخل آن به مرور زمان استحاله میشوند و بالطبع در این مقوله مد و مدگرایی نیز باید کنجانده شود ، جوامع بزرگ فرهنگ های بزرگی می سازند و با استفاده از قدرت اقتصادیشان می توانند آنرا در جامعه به یک ارزش تلقی کرده  و با استفاده از رسانه های بزرگی که در اختیار آنهاست و سرمایه گذاری در امر نشر فرهنگشان می توانند براحتی آن را به جوامع عقب مانده و توسعه نیافته که اکثر جمعیتشان را جوانانی تشکیل می دهند که مستعد مصرف گرایی  هستند ، انتقال دهند.

میشود گفت که مد و مدگرایی هنگامی روی می دهند که مردم کشورهای عقب مانده برای اینکه خودشان را مرفه و بقول ما باکلاس جلوه دهند روی به فرهنگ مصرفی ثروتمندان می آورند ولی این هنگامی اتفاق می افتد که درآن لحظه ، ثروتمندان از آن مد صرف نظر کرده اند و به مد دیگر روی آورده اند این تولید مد و انتقال آن به مردم عامه  و فقیر باعث می شود که همیشه ثروتمندان و در سطح کل کشورهای پیشرفته به دنبال مد باشند و مردم عامه و درسطح کلان کشورهای توسعه نیافته خواهان تقلید از مد آن گروه اول  باشند . این حالت دورانی باعث می شود که همیشه مد وجود داشته باشد و امری اجتناب ناپذیر است .

به همین خاطر است که در کوچه بازارها و دانشگاه ها همیشه لباس های جدید و رنگ به رنگ دیده می شود .

نباید تصور کرد که مد فقط مربوط به لباس و پوشاک میشود بلکه بسیاری از جنبه های یک زندگی را از لوازم خانگی گرفته تا نوع غذا و حتی نوع ارتباط ها را شامل میشود.

بسیاری از دوستان برمن خرده می گیرند که وقتی از مشکلات سخن می گویی چرا راهکار ارائه نمی دهی؟ بنده نیز به حرمت این دوستان راهکار هایی نیز ارائه میدهم .

-     تقویت فرهنگ دینی کشورمان ، منظورم این نیست که بیاییم به زور مردم را به نماز خواندن و... گرایش بدهیم نه . منظورم این است که با فرهنگ سازی که از طریق رسانه های جمعی میشود ، می توان به راحتی این تقویت را صورت داد البته این فرهنگ سازی مثلا از طریق تلویزیون هم بسیار کارشناسانه باید صورت گیرد چرا که امروزه تحقیقات نشان داده است افراد،چیزهایی را بیشتر یاد می گیرند که این آموزشها غیر مستقیم صورت گیرد تا مستقیم.

-          معاصر سازی آداب و رسوم گذشتگانمان و عملی کردن آنها

-          مقابله با افرادی که در داخل کشور به نوعی در امر فرهنگ بدعت آورند

-          و ...

 

+ نوشته شده توسط عیوضی در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 14:49 |